leftheaderبازگشت
Englishنقشه سایتعضویت و ورود اعضاصفحه اصلی
گالریwidth=10خدمات گردشگریwidth=10خواهر خوانده هاwidth=10اصفهان قدیمwidth=10صنایع دستیwidth=10مفاخر و مشاهیرwidth=10جاذبه های گردشگریwidth=10آثار تاریخیwidth=10معرفی شهرwidth=10
۱۳۹۳ شنبه ۳ آبان
 
جستجو

 
غزل هاي حسين منزوي
 
 
غزل های حسین منزوی



غزل 1


یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار

شعری برای بختک ، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار

این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل ،بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار

عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز

حل می شوم در اینان این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار



************************************





غزل 5

ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار

آنسوی پنج خندق - پشت چهار دیوار

ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز

پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار

سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است

آن روز آخرین وصل ،و آن وصل آخرین بار

بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره

سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار

با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی

از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار

دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست

از عمر ما ندارد ،دیگر نصیب تکرار

آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم

چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟



************************************





غزل 7

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو

ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو

جان تهی به رذاه نگاهت نهاده ام

تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو

گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان

من چنگ التجا زده ام در طناب تو

ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان

سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو

یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان

اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو

گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس

دریای دیگری نه و آری سراب تو

جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار

واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو

اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود

آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو



********************************





غزل 9

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین

به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو



******************************





غزل 11

ابری رسید و آسمانم از تو پر شد

بارانی آمد ، آبدانم از تو پر شد

نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک

اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد

جان جوان بودی تو و چندان دمیدی

تا قلبت بخت جوانم از تو پر شد

خون نیسیتی تا در تن میرنده گنجی

جانی توو من جاودانم از تو پر شد

چون شیشه می گرداند عشق ، از روز اول

تا روز آخر ، استکانم از تو پر شد

در باغ خواهش های تن روییدی اما

آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد

پیش گل سرخ تو ،برگ زرد من کیست ؟

آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد

با هر چه و هر کس تو را تکرار کردم

تا فصل فصل داتسانم از تو پر شد

ایینه ها در پیش خورشیدت نشاندم

و آنقدر ماندم تا جهانم از تو پر شد



*******************************



غزل 13

بارید صدای تو و گل کرد ترنم

انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم

تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی

چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم

عشق از دل تردید بر آمد به تجلا

چون دست تیقن ز گریبان توهم

خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز

روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم

آرامش مرداب به دریا نبرازد

زین بیشترم دم بده آری به تلاطم

شوقی که سخن با تو بگویم ، گذرم داد

موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم

بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند

صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم

شعر آمد و بارید به همراه صدایت

الهام به شکل غزلی یافت تجسم

دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم

با پیرهن کاغذی اید به تظلم



*********************************





غزل 16

برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام

تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام

غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است

صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام

چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه

فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام

کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون

من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام

بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را

تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام

حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است

این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام

من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست

عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام

چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم

با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام

سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من

بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام

از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام

خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام





********************************





غزل 20

دیوانگی زین بیشتری ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر

عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو

دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر

در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان



***********************************





غزل 23

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است

در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد

بر چشم های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند

از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است

یک صندلی برای نشستن کنار تو





***********************************



غزل 27

ماندم به خماری که شراب تو بجوشد

پس مست شود در خم و از خود بخروشد

آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری

با من به بهایی که تو دانی بفروشد

مستم نتوانست کند غیر تو بگذار

صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد

وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست

بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد

مستی نبود غایت تأثیر تو باید

دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید

مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد

عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد

خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو

از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟

تو ماده ی آماده دوشیدنی اما

کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد ؟



*********************************





غزل 28

پیشواز کن شاعر با غزل که یار آمد

بسته بار گل بر گل عشق با قطار آمد

یک دو روز فرصت بود تارسیدن پاییز

که به رغم هر تقویم باز هم بهار آمد

دانه ای که چندین سال پیش از این به دل کشتم

نیش زد سپس بالید عاقبت به بار آمد

یک نفر گرفت از منعشق و شعر را . انگار

سکه های نارایج باز هم به کار آمد

او امید بود امات بیم نیز با او بود

مثل نور با ظلمت ماه شب سوار آمد

تا محاق کی دزدد بار دیگرش ، حالی

آن شهاب سرگردان باز بر مدار آمد

با رضایتی در خور از تسلط تقدیر

گرچه هم شکایت ور هم شکسته وار آمد

او تمام ارزش هاست خود یرای من . با او

باز هم به فصل عشق اصل اعتبار آمد

با زلالی اش سرزد ازکدورتی کهنه

صبح هایم اوست گرچه از غبار آمد



***********************************





غزل 29

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم

بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد

لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم

تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه

ایینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد

با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما

توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است

من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم

از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند

و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم



***********************************





غزل 30

دل من ! باز مثل سابق باش

با همان شور و حال عاشق باش

مهر می ورز و دم غنیمت دان

عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تا که کاسه ات را عشق

از میان همه تو لایق باش

خواستی عقل هم اگر باشی

عقل سرخ گل شقایق باش

شور گرداب و کشتی سنگین ؟

نه اگر تخته پاره قایق باش

بار پارو و لنگر و سکان

بفکن و دور از این علایق باش

هیچ باد مخالف اینجا نیست

با همه بادها موافق باش



******************************





غزل 31

گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن

با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن

چون مرغکان بلزیگوش از شاخی به شاخی بپر

از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن

با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان

با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن

اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس

موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن

حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی

تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن

با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من

هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن

چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد

بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن

زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن



************************************





غزل 32

دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس

دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس

دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار

دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس

دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد

دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس

دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق

دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس

دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل

دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس

نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه

بعید تر منشین از حدود زمزمه رس

که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم

که یا بسامدش این عمرها نیاید بس

کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون

قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس

برای یاختن آن به راه آزادی است

اگر نکوفته ام سر به میله های قفس





***********************************





غزل 38

تقدیر تقویم خود را تماما به خون میکشید

وقتی که رستم تهیگاه سهراب را می درید

بی شک نمی کاست چیزی از ابعاد آن فاجعه

حتی اگر نوشدارو به هنگام خود می رسید

دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش

وقتی که رستم در ایینه ی چشم فرزند خود را ندید

ایینه ی آتشینی که گر زال در آن پری می فکند

شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن می پرید

ایینه ای که اگر اشک و خون می ستردی از آن بی گمان

چون مرگ از عشق هم نقشی آنجا می آمد پدید

نقشی از آغاز یک عشق - آمیزه ی اشک و خون ناتمام

یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید

سهراب آنروز نه بلکه زان پیش تر کشته شد

آندم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید

و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم

گل های دوشیزگی چید و با او به چربش چمید

آری بسی پیش تر از سرشتی که سهراب بود

خون وی از دشنه ی سرنوشتش فرو می چکید

ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم انگیز را

در مهر سهراب با خود نمی دید و در مهره دید ؟

ورنه به جای تنش های قهر و تپش های خشم

باید که از قلب خود ضربه ی آشتی می شنید

با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش

وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید



********************************





غزل 39

دلخوشم با کاشتن هر چند با آن داشتن نیست

گرچه بی برداشت کارم جز به خیره کاشتن نیست

سرخوش از آواز مستان در زمستانم که قصدم

لانه را مانند مور از دانه ها انباشتن نیست

حرص محصولی ندارم مزرع عمر است و اینجا

در نهایت نیز با هر کاشتن برداشتن نیست

سخت می گیرد جهان بر سختکوشان و از آنروز

چاره ی آزاده ماندن غیر سهل انگشاتن نیست

گر به خک افتم چو شب پایان چه بک از آنکه کارم

چون مترسک قامت بی قامتی افرشاتن نیست

از تو دل کندن نمی دانم که چون دامن ز عشق است

چاره دست همتم را جز فرونگذشاتن نیست

سر به سجده می گذارم با جبین منکسر هم

در نماز ما شکستن هست اگر نگزاشتن نیست



***************************************





غزل 40

از زیستن بی تو مگو زیستن این نیست

ورهست به زعم تو به تعبیر من این نیست

از بویش اگر چشم دلم را نگشاید

یکباره کفن باد به تم پیرهن این نیست

یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل

گیرم که دل اینست به دریا زدن این نیست

تو یک تن و من یک تن از این رابطه چیزی

عشق است ولی قصه ی یک جان دو تن این نیست

عطری است در این سفره ی نگشوده هم اما

حون دل آهوی ختا و ختن این نیست

سخت است که بر کوه زند تیشه هم اما

بر سر نزند تیشه اگر کوهکن این نیست

یک پرتو از آن تافته در چشم تو اما

خورشید من - آن یکتنه صد شب شکن - این نیست

زن اسوه ی عشق است و خطر پیشه چنان ویس

لیلای هراسنده ! نه ، تمثیل زن این نیست





****************************





غزل 42

بانوی اساطیر غزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست

من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل

آسودگی ام نیست که معنای من اینست

هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست

صاحبنظرم علم مرایای من اینست

گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتی افراز که طوبای من اینست

همراه تو تا نابترین آب رسیدن

همواره عطشنکی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایاب ترین فصل تماشای من اینست

دیوانه به سودای پری از تو کبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار

امروز بجشوند که سودای من اینست

دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم

کولکم و برفم همه فردای من اینست



*****************************





غزل 45

ای نسیم عشق ! از آفاق شهابی آمدی

از کران های بلند آفتابی آمدی

تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر

از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی

سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را

شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی

نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب

تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی

بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب

بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی

دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز

تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی

تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات

همسفر با آسمان و آب آبی آمدی

در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای

آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی



*********************************





غزل 46

ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیران

افشانده شرف ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگار

آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر

ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران

ای جوهر سرداری سرهای بریده

وی اصل نمیرندگی نسل نمیران

خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ

هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کوکب

نظم تو پرکنده و اردوی تو ویران

و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر

تا شام شدی قافله سالار اسیران

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند

باید که ز خون تو بنوشند کویران

تا اندکی از حق سخن را بگزارند

باید که ز خونت بنگارند دبیران

حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است

ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران



**************************





غزل 52

مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من

کوبی زمین من به سر آسمان من

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم

یک درد ماندگار! بلیت به جان من

می سوزم از تبی که دماسنج عشق را

از هرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله کن

آه ای طبیب درد فروش جوان من

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را

تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است

کاین شهر از تو می شنود داستان من

خکستری است شهر من آری و من در آن

آن مجمری که آتش زرتشت از آن من

زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این

با تو شود تمام جهان اصفهان من



********************************





غزل 53

به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست ؟

که آفتاب در این باب استعاره ی توست

همین امید نه ترجیع مهربانی تو

که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست

نسیم کیست به چوپانی دلم ؟ که تویی

که گله های گلم پیش چوبپاره ی وست

بهار با همه ی جلوه و جمل گلی

به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست

سپیده را به بر و دوش خود چرا نکشی ؟

که این حریر جدا بافت از قواره ی توست

تو داغ بر دل هر روشنی نهی که به باغ

چراغ لاله طفیل چراغواره ی توست

رضا به قسمت خکسترم چرا ندهم ؟

به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست ؟

ستاره نیز که باشم کجا سرم به شهاب

که رو به سوی سحر قاصد سواره ی توست

اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول

همان کنار تو آری همان کناره ی توست



 

ایران صدای خسته ام را بشنو ای ایران
شکوای نای خسته ام را بشنو ای ایران
من از دماوند و سهندت قصه می گویم
ز کوه های سربلندت قصه می گویم
از رودهایت، اشک های غرقه در خونت
ز خشم کرخه، زاری های کارونت
از بیستون کن عاشقان تیشه دارانت
وآن نقش های بی گزند از باد و بارانت
از دفتر فال و تماشایی که در شیراز
حافظ رقم زد، جاودان در رنگ و در پرواز
از اصفهان باغ خزان نشناسی از کاشی
از میر و از بهزاد یعنی خط و نقاشی
از نبض بی مرگ امیر و خون جوشانش
که می زند بیرون هنوز از فین کاشانش
ایران من! آه ای کتاب شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو فصلی تماشایی
فصلی همه تقدیر سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویر سبز سر به دارانت
اوج ستون های بلند تخت جمشیدت
در سر بلندی برده بالاتر سر ز خورشیدت
از سرخ جامه چون کفن پوشندگان تو
وز خون دامن گیر بابک در رگان تو
آواز من هر چند ایرانم! غم انگیز است
با این همه از عشق از عشق تو لبریز است
در ذهن من ریگ روانت نیز سرسبز است
حتی کویرت نیز در پاییز سرسبز است
دیگر چه جای باغ های چون بهشت تو
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
می دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست
می دانمت ایثار هست و ایستادن نیست
گاهیت اگر غمگین اگر نومید می بینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم
ایران من ای یادگار یادگارانم
ای کوکب پیشانی تاریخ ایرانم!

ایرانم ای سیلاب دریا گوی دریاجو
از آن سوی تاریخ ره طی کرده تا این سو
با این همه خونی که از آیینه ات جاری است
رودی که از زخم عمیق سینه ات جاری است
می شوید از دل های ما زنگار غم ها را
همراه تو با خود به دریا می برد ما را...

 

 

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا كه تویی

تمام طول خط از نقطه ی كه پر شده است

از ابتدا كه تویی تا به انتها كه تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما كه منم تا من و شما كه تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا كه تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سغر همه پایان آن خوشا كه تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

كسی نشسته در آنسوی ماجرا كه تویی

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها كه تویی نانوشته ها كه تویی

*******************************

مرا ندیده بكیرید و بگذرید از من

كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی بركت

كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز

در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه

عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است

به لب مباد كه نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟

شما كه قاصد صد شانه بر سریداز ممن

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من

شما كه با غم من آشناترید از من

*******************************

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره كردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا كور سوی اختركان بشكند همه

از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد

شك از تو وام كردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

 

 

 

 

 

 

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در كنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم











__________________


نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن

غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من

تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم

كه خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان كن

من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما

قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن

تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی

كه اكنون گشته در آوازهای تو طنین افكن

نیستان های یك آواز در صد ها و صدها نی

نیستان های یك جان در هزاران و هزاران تن

غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو

چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن

به خوابت دیده ام ز آن پیش كاین بیداری مشئوم

در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن

همین تنها تو را از سبز و سرخ مسكن مألوف

به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن

گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم

كه از باغ نخستین از وطن سخت است دل كندن

ولی كندم دل و چون تو ز مهر خاكش آكندم

چه مهری! ز آسمانش كندن و در خاكش افكندن

دل آكندم ز مهر خاك و افسون های رنگینش

فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن

زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر كه از هر جا به سوی

غربت خود می كشد دامن

زنی كه غم سبد های بهانه می برد پیشش

كه پنهانی برایش پر كند از گریه و شیون

زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته

زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن

زنی كز عشق می میرد ولی با حجب می گوید

نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینك من











__________________







ای دوست عشق را مشكن حیف از اوست ، دوست

این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست

بار نخست نیست كه با بار شیشه عشق

از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟

تاری ز طره دادی امانت مرا شبی

یعنی طناب دار تو زین رشته های موست

یك گام دور گشتی و نزدیك تر شدی

عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست

سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی

صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست

ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش

بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست

با گردباد باش كه تا آسمان روی

بالا پسند نیست نسیمی كه هر زه پوست

مرداب و صلح كاذب او ،غیر مرگ نیست

خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست

با دیرو دوری از سفرش دل نمی كند

مرغی كه آستانه ی سیمرغش آرزوست

تا همدم كسی نشود دم نمی زند

نی ، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست











__________________


به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد

صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد

سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم

دمی به بالش دامان تو غنوده نشد

لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود

ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد

نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس

هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد

به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم

نمای ناب تماشای تو نموده نشد

یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم

كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد

چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان

غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟

همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت

كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد

غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر

به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد











__________________


من خود نمی روم دگری می برد مرا

نابرده باز سوی تو می آورد مرا

كالای زنده ام كه به سودای ننگ و نام

این می فروشد آن دگری می خرد مرا

یك بار هم كه گردنه امن و امان نبود

گرگی به گله می زند و می درد مرا

در این مراقبت چه فریبی است ای تبر

هیزم شكن برای چه می پرورد مرا ؟

عمری است پایمال غمم تا كه زندگی

این بار زیر پای كه می گسترد مرا

شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد

چندانكه می خورم غم تو ، می خورد مرا

قسمت كنیم آنچه كه پرتاب می شود

شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا











__________________


نقش های كهنه ام چه قدر ، تلخ و خسته و خزانی اند

نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند

روغن جلا نخوورده اند رنگهای من كه در مثل

رنگ آب راكد اند اگر آبی اند و آسمانی اند

از كف و كفن گرفته اند رنگ های من سفید را

رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند

رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یك نبوغ

مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند

طرح تازه ای كشیده ام از حضور دوست - مرتعی

كه در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند

مرتعی كه روز آفتابی اش یك نگاه روشن است و باز

قوس های با شكوه آن جفتی ابروی كمانی اند

طرح تازه ای كه صاحبش فكر می كند كه رنگ هاش

مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند

رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند

ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند

نقش تازه ای كشیده ام از دو چشم مهربان دوست

كه تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند

 

 

با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست

هر رود را اهلیت دریا شدن نیست

از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه

زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست

باید سرشت باد جز غارت نباشد

تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما

با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست

وقتی كه رودش زاد و كوهش پرورش داد

طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست

با ریشه ها در خاك ،‌ بی چشمی به افلاك

این تاك ها را حسرت طوبی شدن نیست

آیا چه توفانی است آن بالا كه دیگر

با هر كه افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست

سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش

از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

وقتی تو رویا روی اینان می نشینی

آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست

آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد

راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست











__________________

این بار هم نشد كه ببرم كمند را

و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را

این بار هم نشد كه به آتش در افكنم

با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را

این بار هم نشد كه كنم خاك راه عشق

در مفدم تو ،‌منطق اندیشمند را

این بار هم نشد كه ز كنج دهان تو

یغما كنم به بوسه ای آن نوشخند را

تا كی زنم دوباره به گرداب دیگری

در چشم های تو دل مشكل پسند را ؟

پروایم از گزند تعلق مده كه من

همواره دوست داشته ام این گزند را

من با تو از بلندی و پستی گذشته ام

كوتاه گیر قصه ی پست و باند را

__________________


امشب ستاره های مرا آب برده است

خورشید واره های مرا ،‌خواب خورده است

نام شهاب های شهید شبانه را

آفاق مه گرفته هم از یاد برده است

از آسمان بپرس كه جز چاه و گردباد

از چالش زمین چه به خاطر سپرده است

دیگر به داد گمشدگان كس نمی رسد

آن سبز جاودانه هم انگار مرده است

ماه جبین شكسته ی در خون نشسته را

از چارچوب منظره دستی سترده است

عشق - آتشی كه در دلمان شعله می كشید

از سورت هزار زمستان فسرده است

ای آسمان كه سایه ی ابر سیاه تو

چون پنجه ای بزرگ گلویم فشرده است

باری به روی دوش زمین تو نیستم

من اطلسم كه بار جهانم به گرده است











__________________


كدام عید و كدامین بهار ؟ با چه امید ؟

كه با نبود تو نومیدم از رسیدن عید

تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه

اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید

به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر

شكوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید

نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو

كم از نسیم بود در خلال گیسوی بید

به آتش تو زمان نیز پاك شد ورنه

بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید

س نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است

كه جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید

ز رمز و راز شكفتن اشارتی نگفت

كسی كه از دهنت طعم بوسه ای نچشید

چه كس كشید ز تو دست و سر نكوفت به سنگ ؟

چه كس لبت نگزید و به غبن لب نگزید ؟

چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل

مرا به مهلت اندك تو را به عهد بعید ؟











__________________


آیا من این تنم - این تن در حال رفتنم ؟

یا روح من كه گرد تو پر می زند منم ؟

من هر دوم به روح و تن آكنده وار تو

اینگونه كز تو می روم و جان نمی كنم

ای یار ! تازیانه ی تو هم نوازش است

اینسانكه از تو می خورم و دم نمی زنم

كرمم در آرزوی پریدن نه عنكبوت

تاری كه می تنم همه بر خویش می تنم

شاید به ناخنی بخراشم تنی ، ولی

چون تیغی آختم ، به دل خویش می زنم

روشن چراغ صاعقه ات باد همچنان

ای آنكه هیچ رحم نكردی به خرمنم

هر چند زخمخورده ی رنجم . به جای شكر

در پیش عشق طرح شكایت نیفكنم

اما چگونه با تو نگویم كه جا نداشت

بیگانه وار ، راه ندادن به گلشنم

با این سرود سبز سزاوار من نبود

باغی كه ساختید ز سیمان و آهنم

ای آنكه شیونم نشنیدی به گوش دل

این شیوه باد ، تا بنشینی به شیونم











__________________


ما می توانستیم زیباتر بمانیم

ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم

ما می توانستیم بی شك ... روزی ... اما

امروز هم آیا دوباره می توانیم ؟

ای عشق ! ای رگ كرده ی پستان میش مادر

دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم

ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست

از نیمه های خویش دور افتادگانیم

با هفتخوان این تو به تویی نیست ، شاید

ما گمشده در وادی هفتاد خوانیم

چون دشنه ای در سینه ی دشمن بكاریم ؟

مایی كه با هر كس به جز خود مهربانیم

سقراط را بگذار و با خود باش . امروز

ما وارثان كاسه های شوكرانیم

یك دست آوازی ندارد نازنینم

ما خامشان این دست های بی دهانیم

افسانه ها ،‌میدان عشاق بزرگند

ما عاشقان كوچك بی داستانیم











__________________


مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت

مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بیامیزم

مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا روی بدان و یاری ام كن تا در آویزم

به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت

كمك كن یك شبح باشم مه آلود و گم اندرگم

كنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت

خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی

به هر نامه كه خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت

اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی

نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

كه من با پاكبازی های ویس و شور رودابه

خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت

اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی

كمك كن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

كمك كن مثل ابلیسی كه آتشوار می تازد

شبیخون آورم یك روز یا یك شب به پروایت

كمك كن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم

رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان

كه كامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت











__________________


حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشاندم

چیزی بگو عشق از كمین بوی تو می باراندم

حرفی بزن چیزی بگو كاین بغض در من بشكند

بغضی كه دارد از درون دور از تو می تركاندم

با من تو امروزی نئی تا از كئی ؟ می بینمش

عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم

وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می كنی

چون صخره ی كور و كری سوی تو می غلطاندم

با چشم و دل چون سر كنم الا كه در تملیك تو

كاین زان تو می بیندم و آن زان تو می داندم

هم خود مگر برگیری ام از خاك و تا منزل بری

وقتی كه پای راهوار از كار در می ماندم

از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم

می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم

گرداب و ساحل هر چه ای حكم من سرگشته ای

وقتی قضا از هر كجا سوی شما می راندم

شور دل شوریده را من با چه بنشانم كه عشق

با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شوراندم











__________________


حكمم از زمین رها شدن نبود

سرنوشت من خدا شدن نبود

از هزار چوب خیزران یكی

در قواره ی عصا شدن نبود

گیرم استخوان به نیش هم كشید

سگ به جوهر هما شدن نبود

از چهل در طلسم قصه ام

هیچ یك برای واشدن نبود

تو در آینه شما شدی ولی

با منت توان ما شدن نبود

آری آشنا شدن هم از نخست

جز به خاطر جدا شدن نبود











__________________


عجب لبی ! شكرستان كه گفته اند ، اینست

چه بوسه ! قند فراوان كه گفته اند اینست

به بوسه حكم وصال مرا موشح كن

كه آن نگین سلیمان كه گفته اند اینست

تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما

نگنجی ام به بیان آن كه گفته اند اینست

مرا به كشمكش خیره با غم تو چه كار ؟

كه تخته پاره و توفان كه گفته اند اینست

كجاست بالش امنی كه با تو سر بنهم

كه حسرت سر و سامان كه گفته اینست

نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت

نه شعر ، خواب پریشان كه گفته اند اینست

غم غروب و غم غربت وطن بی تو

نماز شام غریبان كه گفته اند اینست




1391/09/08 تاريخ بروز رسانی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات ( تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت